جمعه چهارم فروردین 1391

داستان عشقولانه بلوچي

  مرید و هانی شب از نیمه گذشته بود .مرید ناگهان از خواب پرید. خواب عجیبی دیده بود بدنش خیسِ عَرق شده بود از پشّه بند بیرون آمد . فکر می کرد حتماً برای هانی مشکلی پیش آمده ، خواب از چشمش پریده بود. دندان رو جگر گذاشت تا اینکه هوا روشنتر شد. لحظه ای بعد صدای موذّن برخاست .مرید در اثر خواب عجیب آشفته شده بود لذا سراسیمه به سوی خانه هانی حرکت کرد. مرید پسر عموی هانی بود.  از کودکی باهم بزرگ شده بودند.این دو مانند لیلی و مجنون به هم علاقه مند بودند. پس از لحظه ای؛ مرید به منزل هانی رسید. هانی انگار، صدای پای مرید رو شنیده بود. او بیدار بود . با صدای مرید از جا برخاست ، مرید پسر عموی محبوبش بود ولی نمی فهمید که نامزد اوست . وقتی که هانی سالم بود؛ مرید نگرانی خود رو بیهوده دید لذا چهره بشّاش کرد و متبسّم شد. هانی متوجّه نگرانی او شده بود ولی به رو نیاورد . خلاصه سپیده دم بامدادی، لباسی نرم و شفّاف ، برای جسم دنیا آراسته و آماده کرده بود. گنجشکان بر روی درخت کُنار؛ روز جدید را جشن گرفته و هِلهِله به پا کرده بودند! پرنده ها  خودشان را برای لذّت بردن از لحظه های پیش رو آماده می کردند. لحظه ای بعد آفتاب از کرانه های نیلگون آسمان سَرَک کشید. روز جمعه بود و هانی در پی تدارکات صبحانه. پسر عموی عاشق با لذّت بردن از لحظه های پیش رو، آهسته آهسته همچون غنچه ای شکوفا ، بوی خوشی در فضا انداخته بود ! پدر و مادر به همراه مرید و هانی غرق در شادی بر سفره؛ صبحانه میل نمودند. جمعه ها معمولاً برای جمع کردن هیزم و چیدنِ کُنار به اطراف و به درّه های پر درخت می رفتند. خواب عجیبی که مرید دیده بود ازسرانجامی ناخوش حکایت می کرد . چون واقعیّت چنین به نظر نرسید، مرید سکوت اختیار کرد. مادر هانی گفت: امروز جایی نمی رویم ؛ امروز سوزن دوزی    می کنیم. هانی نمی فهمید که مرید نامزدش است ولی مرید خوشحال شد و به خانه رفت سپس به همراه مادر و خواهر به آنجا برگشت. جمعهٴ نازنینی آغاز شده بود. دو خانواده، وسایل زیادی برای مرید و هانی آماده کرده بودند. مرید و هانی برای آوردن آب ، بر سر چشمه رفتند. ماری بزرگ ازدرخت چِش بالا می رفت. هانی نمی ترسید چون مرید در کنارش بود. مرید بارها شجاعت و جسارت خود را بر، هانی ثابت کرده بود. شجاعت مرید درحدّی بود که هانی را شیفته و بی قرار خود نموده بود! بلبلان زیادی در اطراف مار سر وصدا به راه انداخته بودند. مرید سنگی به مار زد و مار ازدرخت بر زمین افتاد. سپس مرید با چوبی بزرگ به مار حمله ور شد. مار خطرناک رو از بین برد. بلبلان پراکنده شدند، مرید فکر می کرد؛ تعبیر خوابش شاید، همین است. هانی در درون خود این پیروزی و جسارت مرید را جشن گرفته بود. چهرهٴ  شادمان هانی به مرید نیرویی دو چندان بخشید. هانی مشغول پر کردن کوزه های کوچک بود؛ مرید از درخت خرما بالا رفت. مقداری خرما چید سپس در کنار چشمه نشستند و خرمای  چیده شده را خوردند. از آب خنک، نوش جان کردند. مرید تلاش می کرد لحظه به لحظه خاطراتی نازنین و جاودان بیا فریند. برای هانی لطیفه تعریف می کرد و چیستانهای مشکل او را با بلبل زبانی پاسخ می داد.  درخت چِش پر از کبوترهای وحشی و پرندگان خوش آواز شده بود. مرید و هانی صدای زیبای پرندگان را از نزدیک لمس می کردند. از نوازش پرنده ها لذّت می بردند و کاری به آزار آنها نداشتند. هانی کوزه های کوچک رو پر کرده بود. مرید کمک کرد تا اندکی آنها جابه جا شوند سپس کوزه های پر از آب را به خانه آوردند. مادر و خواهر مرید در کنار دینار،پدر هانی بالشتها را آماده می کردند، مادر هانی که سوزن دوزی می کرد ؛ دینار را صدا زد تا به مرید و هانی کمک نماید. او نیز چنین کرد. در همین روز، هانی متوجّه شد که مرید نامزدش است. از این روز به بعد هرگز مرید چهرهٴ هانی را ندید! هانی به محض آمدن نامزدش فرار می کرد. چون رسم بر همین بود که دختر چهره اش را برای نامزد ظاهر نکند. چند سال بر همین منوال گذشت. مرید و هانی کاملاً بزرگ شده بودند ولی اجازه دیدار نداشتند؛ فصل تابستان بود. تابستان، گرمای شدید و طاقت فرسایی داشت.  شدّت گرما جان مسافری را بر لب رسانده بود. وقتی که از کنار منزل دینار رد می شد؛ ناگهان اسبش را کنترل کرد و پیاده شد. صاحبخانه را صدا زد . دینار در منزل نبود. مسافر تشنه، آب می طلبید،هانی از کلبه خود آب برداشت و برای مسافر تشنه آورد. حسن و جمال  هانی شعله ای در قلب مسافر ضربه ای بر پا کرد. او از اسب خود پیاده شده بود، با تعجّب و حیرانی کاسهٴ آب را از هانی گرفت ولی ضربهٴ چشمان پر از عاطفه اودر ذهن مسافر ، آتیش به پا کرد ! هانی برگی از درخت داز، درون آب گذاشته بود. مسافر با آب خنک جان خود را بازیافت. هانی نمی دانست که این مسافر میر چاکر نامدار، حاکم و سردار بزرگ منطقه است. هانی توجّهی به شکوه ظاهری مسافر نکرد و به کلبه کـَـپَری مانند خودش برگشت. چاکر در بین راه مهربانی و لطف دختر زیبا را در ذهن خود مرورمی کرد. غرور حاکمانه او، وسوسه ای عجیب در دلش بوجود آورده بود میر چاکر، حاکمی مشهور وثروتمند بود. به همین دلیل با خود عهد کرد که آن دختر زیبا و جمیل را به چنگ آورد. مدّتی بعد چاکر با حالتی پریشان و دگرگون به منزل خود رسید. خدمتکاران با دیدن چاکر وحالت ظاهری او در حیرت و شگفتی ماندند. چون هرگز چاکر، کنجکاوی نشان ندادند. هر کسی به سهم خود تلاش می کرد تا که مرهم درد و نگرانی چاکر شود ولی جان فشانی ها و نوازش ها سودی به دنبال نداشت. در این میان تنها زنی مکـّار و جادوگر به نام سازڃـن، نظر چاکر را به خود جلب کرد. این پیرزن حیله گر سالیان دراز، همدم مشکلات چاکر به شمار می رفت. او تقریباً محرم اسرار ناگفتنی چاکر بود لذا کسی به جز او نمی تونست جهت شکار هانی مناسب تر باشد.  عشق بی اندازه، چاکر را بی قرار کرده بود سازڃـن، پس از تعیین  مژده های هنگفت چاکر، پذیرفت که به هر شکل ممکن، هانی رابه چنگ آورد لذا او با تمام مکر و حیله و اندیشه هایش جویای منزل دینار شد. وقتی به آنجا رسید. متوجّه شد که چاکر بیچاره به  حق بی قرار و آشفته است. زیبایی و جمالِ هانی در حدّی بود که هر مردی را می تونست بی قرار و شیدا نماید!  سازڃـن می دانست که به دست آوردن چنین دختری کار ساده ای نیست. لذا پس از احوالپرسی ، خودش را معرّفی کرد و شروع نمود به تمجید و توصیف از شکوه چاکر! لحظه ای بعد متوجّه شد که هانی نامزد مرید است وقتی که فهمید ؛ شروع کرد به تخریب شخصیّت مرید. او به هانی گفت:مرید جوانی گمنامی است همچنین هیچگونه شکوه وابهّتی ندارد ولی چاکر حاکمی پول دار و مشهوراست. اگر چه سازڃـن از تمام شیرین زبانی و مکـّاریهایش استفاده می کرد ولی هانی هیچ توجّهی به سخنان او نکرد. او دلواپس مرید بود که با همان حالت ناداری مونس او گردد. از اینکه هانی فریب حیله ها را نمی نمی خورد ؛ کفر سازڃـن در آمد! او چند روز رفت و آمد کرد ولی هرگز موفّق به شکار هانی نشد! بالاخره هانی بسیار ناراحت شد و مانند رعد و برق به سازڃن حمله ور گشت! سازڃن کاملاً ناامید شده بود !  او با شرمندگی، نزد چاکر آمد .چاکر نیز از این شکست رنجیده و آزرده گشت. او با خود گفت: باید راه حلّی دیگر بیندیشم و هانی را از چنگ مرید در آورم . آغوش چاکر در انتظار هانی یخ زده بود . چاکر این بار، تمام مشاوران را به مشورت طلبید. هرکسی نظری می داد امّا این بار نیز مکر سازڃـن به تصویب رسید. نظر سازڃـن بر این بود که از همهٴ بزرگان قوم دعوت به عمل آید تا جهت همکاری و اِبراز وفاداری به سردار؛ قولهای از آنان اخذ شود. البته مرید در مرکز این نقشه قرار داشت که شاید خودش را در ردیف بزرگان ببیند و دست و پایش را گم نموده؛ دچار غرور شود.  سازڃن گفت: بالاخره مرید هم حتماً زیر قول بلوچی خود نخواهد زد. چاکر از این ترفند جدید پیر زن مکـّار خوشحال شد لذا جارچیان سردار، فوراً دعوت همگانی را به گوش همهٴ ریش سفیدان رساندند. در این میان از مرید جوان نیز به دعوت به عمل آمد چون همه این نقشه،....... جهت شکار هانی طرح ریزی شده بود. چاکراین بار امیدوارتر به نظر می رسید سازڃن زنی بیش نبود؛ دلقکی دیگر به نام سعید چَـنْگانی برای حضور در مجلس بزرگان فرستاد. او همهٴ برنامه های خودش را به سعید آموخت. بزرگان در زیر درخت بزرگ کـَهیر جمع شده بودند. سعید چَنْگانی که سر دسته گروه موسیقی بود، جهت تبریک گوش نوازی هایی را بکار گرفت. جارو و هَـیْـبَـتان با صدای قلیونها، هم آواز سرایندگان شده بودند. با ورود مرید، سعید آقا با جوش و خروش بیشتری در جلسه،حاکم کرد.  چاکرنیزباغرور و سرور به مجلس، حالتی رسمی تر بخشید. سعید که همهٴ مکـّاریها را آموخته بود ، به عنوان مُجْری و کارگردان ، نقش اوّل جلسه را بر عهده گرفت . او در کنار زمزمهٴ موسیقی با سخنان دلنواز، جلسه را شروع نمود واین چنین آغاز کرد: سروران و عزیزان در این جلسه از همه بزرگان دعوت به عمل آمده، همهٴ کسانی که به این جلسه دعوت شده اند ؛ نزد سردار از ارزش و اعتبار خاصّی بر خوردارند البته اجداد شما نیز از یاران سرداران بوده اند.آنان همیشه با همکاری ووفاداری خود باعث سرافرازی قوم بلوچ گشته اند . آنان هرگز باگذشت زمان فراموش نخواهند شد . شما نیز نزد سردار چاکر بسیار محترم و محبوب هستید .  امید است با قول و قرارهایی که به سردار می دهید بتوانید خوشحالی او را فراهم نمایید و بر گی تازه در تاریخ بلوچ ثبت نمایید . سعید با چرب زبانی می گفت و می گفت. وقتی سخنانش به پایان رسید ؛ نگاهها به همدیگر گره خوردند .  گویی همه منتظر شنیدن قول و قرار ها بودند. جارو که یکی از بزرگان بود ؛ سلاح ندید کسی از او جلوتر بیفتد. در حالی که قلیون دود می کرد، دستی بر سبیلهایش کشید و گفت: من از امروز به بعد در برقراری نظم تلاش خواهم کرد. از امروز به بعد هر بز و شتری که وِل باشد یاکه به گلّهٴ شتران من بپیوندد من اونو به صاحبش پس نخواهم داد ! چون جلسه رسمی بود ، میر چاکر سکوت اختیار کرد . با سکوت او گویی جارو به خواسته خود رسیده بود سپس هیبتان گفت: من در جهت حفظ و شکوه و عظمت ریش سفیدان تلاش خواهم کرد از امروز به بعد هر کس دست به ریش و محاسن من بزند ؛ در جا او را به قتل خواهم رساند! برایم مهم نیست که این بی احترامی از جانب  چه طایفه ویا چه فردی باشد! یا که او حاکم زاده باشد یا بلوچ معمولی یا که فردی کم ارزش ! با این سخن غرور آمیز هیبتان؛ چاکر تکانی خورد ولی اجباراً سکوت اختیار کرد!  چاکر امید وارانه به مرید می نگریست او می دانست که این شرط و شروطها مرید را دچار هیجان خواهند کرد . چاکر می دانست که مرید جوان است و زود به وَجْد می آ ید! حتماً قولی احمقانه تر از دیگرِ بزرگان خواهد داد لذا میر چاکر برای پیش آمدن چنین اتّفاقی سر رشتهٴ کلام را خود در دست گرفت و گفت:  ای بزرگان و پهلوان بلوچ، شما زینت بخش محفل دوستانهٴ ما هستید من نیز تلاش خواهم کرد پایبند به قول و قرارها بمانم . اگر غیر ازاین چیزی در من دیدید مرا نامردترین و بزدل ترین فرد قوم بدانید تا نسل اندر نسل این لکـّه برخانوادهٴ من بماند . چاکر پس از سخنان خود تلاش کرد تا نفر بعد از او مرید باشد.  او با اشاره کنایه مرید را هیجان زده کرد. بعد از او همهٴ نگاه ها به مرید دوخته شده اند ! سعید چَنْگانی نصف نقشهٴ خود را اجرا شده می دید او منتظر مهم ترین بخش جلسه بود. چاکر نیز بسیار بی قرار بود تا که مرید کلید آرزوهایش را در دست بگیرد.     سکوت حاکم در جلسه کاملاً مرید را هیجان زده کرد لذا او حاضران معطّل و در انتظار نگذاشت دست پاچه  اعلام کرد: صبح روز فردا هرچه از من داد بخواهید، خواهم پذیرفت!!  گویی مجلس سکوتش منفجر شد . سعید چنگانی که منتظر همین لحظه بود؛ جلسه را با خوش نوازیهای خود در اختیار گرفت. رقّاصان همه به پای کوبی  مشغول شدند. بزرگان و ریش سفیدان غرق در شادی شدند . چاکر و اطرافیان او دو قدم تا اهداف خود فاصله داشتند. مرید از نقشه های پنهانی وی خبر نداشت او چیزی نمی فهمید. به همین دلیل خوشحال به نظر می رسید ! پس از پایان جلسه مردم معمولی پراکنده شدند . کلّه چاکر گـُـل کرد. او با تحریک کودکی خورد سال باعث شد که آن بچّه دست به محاسِن یکی از بزرگان بزند. هنوز قول وقرارها بودند به همین دلیل درجا سرِ طفل خردسال رااز تنش جدا شد.  گویی به شکلی عجیب همه ، به انجام قول و قرارهای خود راسخ به نظر می رسیدند. بعد از قتل پسرک متوجّه شدند که طفلک پسر جارو است. برای یک لحظه سکوت غمناک بر مجلس حاکم شد. جارو خشک درجا مانده وبود. دیگران با نگاههای خود، حرفهایی به جارو می گفتند.  برخی از این نگاهها جارو را تحریک  و عصبی می کردند و برخی نگاهها آرامش می نمودند. گویی جارو با خنجر خودش سر کودکش را جدا کرده بود. امّا دیگه کار از کار گذشته بود. دیگر شرمندگی و احساس گناه، دردی را درمان نمی کرد ! مجلس، آهسته آهسته به استقبال جدایی می رفت. میر چاکر از مکـّاریهای به کار گرفته، تقریباً راضی به نظر می رسید. شکوه، عظمت و زور و غروری که چاکر در خود سراغ داشت به او اطمینان می داد که بتوان پیروز میدان از آب در آید. لحظه ها بسیار کُند سپری می شدند! روز بعد روزی سرنوشت، ساز به نظر می رسید؛ صبح فردا مرید باید به ناخواستنی ترین سرنوشت، تن در می داد. چاکر نیز امیدوار بود که فردا درخت آرزویش به بار خواهد نشست. شور و غلغله ای بی نظیر در ذرّه ذرّهٴ خون و وجود چاکر جوانه زده بود! در واقع او از روی لـَـجْ بازی می خواست مرید را از هانی جدا نماید! بالاخره سپیده دمِ نازنین؛ تاریکی شب را هضم کرد و تلاٴلو نور در روز جدید بر جهان حاکم گشت. سعید چنگانی بهترین نوازندگان و خوانندگان را جمع کرده بود. حرکت آغاز شد. مدتّی بعد جمعیّت به سر منزلِ منظور رسیدند. سراغ از مرید جوان گرفتند. او را اطراف مسجد یافتند. مرید با دیدن سعید دانست که شرمندگی و سرافرازی هر دو در کمین اویند! بالاخره خواستهٴ عجیب و نابجای، سردار بزرگ به یکباره، آتش در وجود مرید شعله ور کرد!  او کنترل ذهنش را از دست داد و با دنیایی از گیجی و حیرت خواستهٴ سردار چاکر را بسیار ظالمانه دانست! گرفتن فردی که مرید مدّتها از دیدن او محروم بود، جدایی محبوبی که در واقع لیلی و مجنون قوم بلوچ بودند؛ بسیار بیرحمانه به نظر می رسید! به همین دلیل او با شجاعت گفت: مِلْک و میراث دادنی است. قول بلوچ سر جا برقرار امّا در قوم بلوچ هیچ کس سراغ ندارم که نامزدش در مقابل زور و غرور سرداری فروخته باشد! اگر چه مرید به خواسته نا بجای میر چاکر تن در نداد ولی ساز و آواز در محل طنین اندازه گشت. گویی شایع کرده بودند و همهٴ بزرگان از جریان خبر داشتند. دینار پدر هانی، مرید را احمق ترین فرد تصوّر می کرد! ولی هانی هرگز باورش نمی شد! بالاخره کار از کار گذشت و مرید برای همیشه آه کشان و نفرین کنان؛ آواره کوه و بیابان شد!  او پس از ماجرا متوجّه حسن و جمال هانی گشت و دانست که فراموش کردن خاطرهٴ جمال او مشکل است!  غیرت و تعصّب بلوچی مرید تاب طاقت را از او سلب کرده بود. او دیگر قدرت ماندن و تماشای آنچه پیش آمده بود را نداشت اسم هانی، بر زبان وجودش منتشر و تکثیر گشت. فقط اسم هانی ، بر لب داشت بس! چاکراز تیر و آه و نفرین مرید، جان سالم به در نبرد. اگر چه او هانی را از آنِ خود کرده بود ولی در اثر آه و نفرین مرید به یکباره قدرت جنسی و مردانگی خود را از دست داد! اگر چه هانی در کنارش بود ولی نتونست با او همبستر شود!  چاکر نفهمید که چرا به این بلا گرفتار است. مرید که آوارهٴ بیابان شده بود هرگز نتونست خاطرهٴ جمال هانی را از صفحهٴ ذهن پاک نماید ! او جهت فراموش کردن هانی هر روز بدنش را داغ می کرد! به نحوی که تمام بدنش پر از زخم و درد و داغ شده بود ولی باز هم فکرش از یاد او جدا نمی شد. هانی گرفتار سردار چاکر شده بود. شوهری که قدرت مردانگی اش را به یکبار از دست داده بود! میر چاکر می دانست که اگر هانی را رها کند ، مرید در انتظار نشسته و خوشحال خواهد شد!  او از روی لجبازی هانی را طلاق نمی داد، هانی در این زندان حاکمانه؛ ذرّه ذرّه داشت آب می شد ! لحظه ها مانند سال سپری می شدند در مقابل چشمان مشتاق هانی هیچ ستاره ای شفّاف نمی درخشید . خفّاشان وحشی نغمه های ناامیدی می نواختند. منزل سردار چاکر برای هانی  گورستانی بود از تنور جهنّم!!!! سالها وماهها با تلخ ترین خاطرات؛ روٴیاها و خیالات با افسرده ترین لحظات، سپری می شدند ! همانطور که مرید بدنش را داغ می کرد ، هانی نیز در منزل چاکر، داشت کباب می شد  و راه چاره ای نداشت . گویی راهی به جز سوختن و ساختن نداشت . گیجی ها سایه  ای غمناک در ذهن هانی غالب کرده بودند ! نوازش دستان مرید فقط در حجمِ روٴیاهای هانی زمزمه سرمی دادند! چشمان هانی در تماشای کویر وحشتزای زور و غرور به خُشکِسْتانی کم نور مبدّل شده  بودند ! او در انتظار رهایی از آغوش یخ زدهٴ چاکر لحظه شماری می کرد کسی که سی ودوسال از عمر نازنینش به باد فنا ملحق شده بود !او دیگر خودش را در آخر خطّ زندگی تصوّر می نمود! غنچه های جوانی او به برگها و میوه های خشکیده گراییده بودند! اگر چه بارها تلاش کرده بود ولی بار دیگر عاجزانه التماس خود را مطرح کرد. میر چاکر از ظلم خود، گویی شرمناک شده بود بالاخره بعداز سی و دوسال زندگی بی حاصل در خواست هانی را پذیرفت و اورا طلاق داد. پرستوی در قفس ؛ آزاد شد. او با تمام نیروی به کاهش رفته اش حرکت آغاز نمود! هانی قاصدی نیکو صفت به جستجوی مرید فرستاد .او مشخّصات مرید را به قاصد گفت. بالاخره قاصد پس از جستجوی ، مرید دیوانه وداغ دیده را پیدا کرد . داستان را بر مَلا گفت. مرید ابتدا شک کرد ولی قاصد آن چنان در گفته هایش صادق به نظر می رسید که بالاخره مرید عاشق ،مسحور گفته های قاصد گشت! بالاخره صدایی در سکوت مرید متولّد شد! به همین جهت او دیوانه وار رهسپار منزل دینار گشت . وقتی به آنجا رسید؛ سراغ از هانی گرفت. هانی نیز دیوانه وار به استقبالش آمد. سفره های دل به وسعت عشق و صفا گشوده گشت. در سایۀ راز و نیازهای عمیق، اندک شکّ در ضمیر مرید وجود داشت. مرید با خود در این می اندیشید که شاید هانی با خود فرزندان زیادی به همراه آورده است. این شک آزارش می داد تا اینکه بالاخره این پرسش عجیب را از هانی پرسید. او در جواب گفت: افسوس از ناگفته های من خبر نداری و از واقعیّت چیزی نمی فهمی ولی مطمئن باش که دامن من بوی فرزند به خود ندیده است. هانی گفت و گفت تا بالاخره مرید به اطمینان رسید. مرید قصّهٴ همه داغهای بدنش را بر مَلا کرد بالاخره شعله های عشقِ خفه شده ؛ جان گرفت! آرامشی بی نظیر در آسمان زندگی کبوترهای عاشق و مهربان حاکم گشت. روز از بارش مهر و عاطفه از نو آغاز شد. جشنی با شکوه هرچه تمام تر بر گزار شد. مرید با احساس به هانی گفت: تَهی چَمّ و بُروان ونَرمِڃـن بدن مُریدان کُشَنْت و دِلانا پَچَنْ داستان مرید و هانی از جمله داستانهای  عبرت آموز و عاشقانه(lyric)در تاریخ بلوچستان به شمار می آید. این داستان  به سبب جذّابیتهاهای خاصّ خود هرگز رنگ نباخته بلکه همیشه سینه به سینه ردّ بدل شده است. بسیاری از شاعران و خوانندگان با این داستان به زیبایی آواز سرداده اند. اکنون اصل یا خلاصه همین داستان ؛ به زبان بلوچی نقل خواهد شد.                                    هستَه رۏچڃ رۏزگارڃ بو کدیمّان یَک بهارڃ  شُت بهار و یَهْـتْ گـَـرماگْ داغ بوتــَّـن باغ و اَنْباگ  نِشتَـه هانی پَه دَوارا
نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 22:54 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392


 

 

 

ديوانـگي مي خــواهد

وقتي نمي دانم

کجــاي خواب هايم

دوستت دارم هايت را...

با بوســـه اي نثـارم کردي

که در تمام بيداريم خراب توام …

 

 

 

 

زندگیم سرشار از بوسه های توست...

عزیز من، لبخند و صدای شیرینت

را هیچ وقت ازم نگیـــر

عاشقانه دوستت دارم

 

                       

                       سلام دوستــــــــای عزیزم دوباره برگشتم

                            چون دلم واسه همتون تنگ شده

 

 

 

 

92/08/19 ♥ 20:15 ♥ الهه ناز ♥ 57 نظردارمـ

 

 

 دیشب گرسنه بود دختری که مرد !

 چه اسان به خاک پس دادیمش !

 دردناکتر از مرگ او ...

 داستان مادرش که برای خرید نان

 تن به هرزگی داد !

 ان هم نه از روی هوس ،

 بلکه به اجبار ! ! !

 همسایه اش ....

 دیشب از سفر رسید...

  زیارتش قبول ، مکه رفته بود ....   

 

 

 

 

نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 9:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392


در این دنیای عجیب و غریب از دیدن خیلی از چیزها هاج و واج می شوی این هم گوشه‌ای از آن اطلاعات عجیب . در این دنیای سرشار از شگفتی نمیشه‌ خیلی از چیزها را باور نکنی.


اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.

یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.

یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون در بیاورد.

حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد.

به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ!

خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی کند.

ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند.

چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.


نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 8:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392

18


اعـتـمـاد .  .  .

هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی ، به این فکر نباش که اون چقدر ساده لوح بوده ، به این فکر کن که اون چقدر به تو اعتماد داشته

در نتیجه ::: به فکر فریب کسی نباشیم چون ملاک اعتماد اشخاص نسبت به ماست وگرنه هیچ شخصی از ما نادان تر نیست وکسی بر کسی برتری ندارد

نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 8:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392

17

گذشته را با حال مقایسه کنیم چقدر زیبا زندگی میکردیم اما حالا . . .

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛
راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر؛
آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

بدون ملاحظه ایام را می‌گذرانیم، خیلی کم می‌خندیم، خیلی تند رانندگی می‌کنیم، خیلی زود عصبانی می‌شویم، تا دیروقت بیدار می‌مانیم، خیلی خسته از خواب برمی‌خیزیم، خیلی کم مطالعه می‌کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می‌کنیم و خیلی بندرت دعا می‌کنیم.

چندین برابر ما یملک داریم اما ارزشها‌یمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می‌کنیم، به اندازه کافی دوست نمی‌داریم و خیلی زیاد دروغ می‌گوییم.



نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 8:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392

15

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

یک طرف خاطرها،یک طرف فاصله ها

درهمه آوازها حرف آخر زیباست

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم

حرف من دیدن پرواز تودر فرداهاست

♥♥♥

من درد تورا آسان از دست ندهم

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

ازدوست به یادگار دردی دارم

کان دردبه صد هزار درمان ندهم

♥♥♥

 

همیشه برای دوست داشتن کسی را انتخاب کنید:

که قلب بزرگی داشته باشد تا برای جا شدن تو قلبش

مجبورنشید خودتون رو کوچک کنید

♥♥♥

چه دعایی بهتر از این خنده ات از ته دل

گریه ات ازسر شوق،ونباشد هیچ غروبت غمناک

♥♥♥

نفس!نفسم،نفستو خیلی میخواد اگه نفست،نفسمو،نخوادنفسم بند میاد ،پس نفستو با نفسم  یکی کن که نفسم برای نفست، نفس،نفس میزنه

♥♥♥

اگرخوشگلی را دیدی عاشق رنگش مباش

نقشش رابر دل گیرعاشق نقاشش باش

♥♥♥

 

به هر تقدیر باید زندگی کرد،به درگاه خداوند بندگی کرد

عجب دردیست دور ازدوست بودن صبوری کردن و ناچار بودن

♥♥♥

بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد،

من تو را در قلبم دارم نه در دنیا

♥♥♥

نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 8:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392

14


گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :

در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!


نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 8:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392

http://pr8.ir/irani/index.htm

نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 7:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392

سلام ، سلامی از طرف دل منِ خسته جان

به این دنیا،به این آسمان لاجورد بی کران

قلم به دست گرفتم از اشتیاق و دل وجان

تا بنویسم شلخته چینی از این روح بی جان

هر آن سعی کردم جاری نشد چیزی ازروان

از این خسته جان، لب دوخته دهان بی گمان

گفتم بنویسم شاعرانه ای از گل وبلبل وکتان

اما چیزی نبود جز درد ورنج در جان جهان

رعدی به چشمم، سرازیر اشک هایم بی گمان

منصرف شد این دل ازدل نوشته سوخته جان

دراز کردم دست نیاز لرزان ، به سوی آسمان

تا بخواهم آرامشی در این جهان از ربّ مهربان

نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 6:48 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1392


درباره وب از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند...گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ...آرزویی بکن شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد................* یونس ایوبی *..........ارتباط با مدیر وبلاگ در We Chat ا=ا sooltan99 ارتباط با مدیر وبلاگ در Yahoo ا=ا sooltan102 ارتباط با مدیر وبلاگ در Gmail ا=ا sooltan03 -------------------------------------------------..... پرو فایلم فعال می باشد.................. در پناه حق ............ موضوعات وب یونس ایوبی شعر داستان رمانتیک دل نوشته سخنانی مفید طنز دینی مطالب پراکنده لینک دوستان قالب وبلاگ 1 = یونس ایوبی در تصویر 2 = ســـــــــلــــــــطـــــــان 102 3 = اســـوه انــــدیــــشــــه 4 = ســـــلـــــطـــــــان بـلــــــــو چ5 = بلوْچــانی زُبـــــــــان6 = ♡نــــــــــــــدای درون❤7 =•*♥*•(ستایش امجدیان عزیز)•*♥*•8 = بــــهــــارانـــی گــُـــل9 = Өدانشجویان بلوچ خاشی 10 = عـــاشـــق تــــنـــها11 = راهــــــیـــــان نـــــــور12 = متن های جالب13 = ℒℴѵℯ ♂♥❦ درد و دل هایم با خدا ❦ ❧ ℒℴѵℯ ♂14 = بلوچستان بیدار است (20:30) 15 = نوهان بلوچستان(nohan)16 = شوکران و شکر17 = زمزمه سکوت18 = مسلمانان مسلمانی19 = لــاتـقـنـطـوا 320 = یار دبیرستانی من21 = سیردر بلوچستان22 = صبای بلوچستان23 = وشین وطن مے بلوچستان24 = شمس درگهان شهر من25 = مغ احمدی26 = (انتظار)حسین تشکری27 = اخبار ورویدادهای شهر قصرقند28 = چنان باش ک بتونی به همه بگی29 = ø¤ºخـــــ ــــوבم و خــــــ ــــــבام ø¤º30 = چـــــــار بُــــــهــــار31 = پـــــنـــــــجـــــره32 = ادبـیـات شـعـروسـرگـرمـی33 = بسیجیان مدرسه خاتم الانبیاء (ص) نیکشهر34 = سـتـاره و آسـمـون35 = امید کجاست؟36 = ♥♥♥♥♥دختران ایرانی♥♥♥♥♥37 = دانشجویان فقه وحقوق ایرانشهر 38 = لبخند مصنوعی39 = ادبی (پاییز آوای عاشقانه ها)--(سلیمانپور)40 = کنـــــدو(عصرجیرفت سابق)41 = بلاگفا42 = سروده های من43 = زنــــــدگـــــی44 = مـــحـــبـــت الله45 = ❁ ❀ ✿بـــرای روزگـــــار❁ ❀ ✿46 = اینجا همه چی در هم برهمه47 = رویاهای کودکانه48 = اینجا همه چی در همه49 = ساحل غم های درپیت.........50 = مژن آباد دیاری قدیمی51 = غمگین همیشه شاد52 = عشق عاشق معشوق خدا53 = حوزه خواهران اهل سنت بیرجند54 = پایگاه مرجع وبلاگ نویسان ایرانشهر55 = آخـــــــــــــر خــــط56 = ☂..ایــســتــگــاه آرامــش..☂57 = ღ ღ ღعاشق معلم عزیزم ღ ღ ღs58 = شــــــــــــعر59 = ساحل مکران60 = حرف های ناگفته ی یک عاشق61 = دو کــلـــام حــرف دل62 = ܓܨ☆ عــشـــق شـــیـــوا ☆ ܓܨ63 = ஜ آسمانــــــــــی ஜ64 = تنهای دوست داشتنی 65 = ☂دانـشـمـنـد کـوچـک☂66 = only for you}{فقط بخاطر تو...67 = داروهای گیاهی درمان گیاهی68 = *anti boy*69 = ابراهیم بت شکن (ع)70 = عشق /جدایی71 = وبلاگ بوته سبز72 = توانا بود هر که دانا بود73 = ایرانشهر انتخاب74 = کسی پشت سرم اب نریخت75 = ❀♡❤ تــــــمــنـــــای دلـــــم ❀♡❤ 76 = دخــتـــــرتنهـــــآ77 = وبلاگ شخصی محمد علی گرگیج78 = اღ.•*♥*•.ღشب های تنهایی اღ.•*♥*•.ღ79 = .:اشک ها و لبخندها:80 = بی کسی یعنی "تو" با "او"...81 = دخـــتـــرانـــــه82 = بانک نمونه سوال دبستان83 = وبلاگ الله بخش گرگیج(تاریخ وتمدن سیستان)84 = دلــخــسـتـه85 = مبارزه با صهیونیسم/اومانیسم/فراماسونری86 = فـــریــاد عــشــق87 = اینجا جهنم یا بهشته؟88 = آینکـﮧ هنوز نگرآنتـ مےشوم نگرآنمـ مےکنـב89 = امیرپرفسوردرگهان90 = گالری تصاویر قشم91 = فرهنگی،مذهبی و اجتماعی92 = پایگاه شخصی مبین نهاوندی93 = تــرنــم اندیشه94 = دهستان حمیری و حومه95 = جهان آموزش96 = پـــاتـــوق دل97 = غریب خسته98 = mano-soheil8899 = زندگی 2100= ع مثل عشق101 = مثل همه مثل هیچکس102 = از خاک و بر خاک . . .103 = بـــرای عــشــقــم سـتـایـش104 = به سلامتی خودم... قالب های نایت اسکین برچسب‌ها وب یونس ایوبی (34) دل نوشته (12) شعر (11) سخنانی مفید (9) رمانتیک (7) خداوند (2) مطالب پراکنده (2) آزاد (2) گنجشک (1) گذشته (1) احساسات (1) مریم حیدرزاده (1) دینی (1) مهدی اخوان ثالث (1) روزگار (1) اعتماد (1) شگفتی (1) فریب (1) اسکناس (1) کینه (1) لینک های مفید 
افزایش رتبه گوگل آپلود عکس قالب وبلاگ گالری عکس وصیت نامه آنلاین بازی آنلاین
مجله فرهنگ و هنر مجله ورزشی مجله خبری مجله خانواده مجله سلامت مجله سرگرمیدریافت کد مجله به سلامتی ...!!! به سلامتی کسایی که تو خاطرمون ابدی هستن اما تو خاطرشون عددی نیستیم .✔
به سلامتی کسایی که بهمون نیازی ندارن ولی هیچوقت فراموشمون نمیکنن .✔
به سلامتی اونی که نقاشی بلد نبود ولی راه خودشو خوب کشید و رفت .✔
به سلامتی کسایی که باران رو با تمام وجود حس میکنن نه مثل ما که فقط خیس میشیم!!!!✔
به سلامتی اونایی که بدون هیچ توقعی مهربانند .✔
به سلامتی دوستایی که تا باهاشون قهر کردیم نگفتن هرجور راحتی بلکه دستامونو محکمتر گرفتن .✔
به سلامتی اونی که گفت از هیچکس انتظاری ندارم و ما خیال کردیم که بی نیازه غافل از اینکه از اعتمادهای شکسته بیزاره .✔
به سلامتی صندلی که همیشه تو رویاهامون خالیست .✔
به سلامتی اونی که بجای اینکه با دروغ دلمون رو گرم کنه با گفتن حقیقت آزارمون میده .✔
به سلامتی کویر که به عشق خورشید از دریا بودن گذشت .✔
به سلامتی فرهاد که تلخ ترین غمش شیرین بود .✔
به سلامتی کسی که براش خاک بودیم ولی وقتی به اوج رسید یادش نرفت ریشه اش کجاست .✔
به سلامتی پدر ژپتو که به پینو کیو یاد داد چوبی بمونه که دنیای آدمها سنگیه!!✔
به سلامتی لبخندی که خنده اش مال ما بود ولی لبش مال یکی دیگه .✔


برچسب‌ها: یونس ایوبی, به سلامتی پدر لبخند خاک اوج ریشه فرهاد شیرین تلختر, کویر عشق خورشید دریا رویا خالی هیچکس, انتظار غافل اعتماد شکست, عدد خاطر نقاشی باران حس دوستان تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 10:3 | نویسنده : یونس ایوبـی | 42 نظر داستان و حکایاتی کوتاه اما زیبا و جالب !
به همین راحتی . . . !؟
 
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده .


چرا باید آنچه را که دوست داریم ببینیم ؟


مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند.
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند.

پائلو کوئیلو
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم



گذشته را باید فراموش کرد . . . !
 
پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند.....
 
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....
 
او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
 
او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟
 
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.



من که می دانم  . . . !
 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !



فلسفه ی عمل  . . . !
 
روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه شد و جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا اینجاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده ؛ من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ی عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!
آیا شما هم این نیمکت را در سازمان خود مشاهده میکنید؟

خروس . . . !
 
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با خود آورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد! ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی! ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند !


فقط تو پدر بزرگ داری . . .؟
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت،تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند،لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.
وقتی بیدار شدمتوجه شد که کلاه ها نیست بالای سرش را نگاه کرد 
تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را
خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد
میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع
کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای
نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و
همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد  میمون
ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار
را کردند نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را
نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در
گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.


برچسب‌ها: یونس ایوبی, به همین راحتی, چرا باید آنچه را که دوست داریم ببینیم, گذشته را باید فراموش کرد, من که می دانم تاريخ : پنجشنبه پنجم دی 1392 | 2:15 | نویسنده : یونس ایوبـی | 229 نظر سپاس گذار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد . . .!!!
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ .
 
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
 
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ (ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ).
 
ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ .
 
ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ .
 
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ( ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ )  ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﮔﺮ .
 
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯿﺰﻧﻪ .
 
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ .
 
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .


ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ
 
ﺍﺳﺖ؛ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ،ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
 
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ . . .

برچسب‌ها: یونس ایوبی, مهندس وکارگر, دلار, سپاس گذار باشیم قبل از اینکه سنگی بیفتد تاريخ : جمعه هشتم آذر 1392 | 15:45 | نویسنده : یونس ایوبـی | 276 نظر دنیا هـم بـه آدمـهای خـوش بین نیـاز دارد هـم به آدمهای بـد بین . . . ! ! !

دنیا هـم بـه آدمـهای خـوش بین نیـاز دارد
هـم به آدمهای بـد بین
چون افـراد خــوش بـیـن هواپیما میسازند
،افراد بدبین چتر نجات



برچسب‌ها: یونس ایوبی, دنیا هـم بـه آدمـهای خـوش بین نیـاز دارد هـم به آ, افراد بدبین چتر نجات تاريخ : پنجشنبه نهم آبان 1392 | 9:36 | نویسنده : یونس ایوبـی | 203 نظر شعر بلوچی: ایوب ایوبی منبع :وبلاگ الفبای زبان بلوچی اَللهُ اَكْبَر، اَللهُ اَكْبَر، لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَكْبَر، اَللهُ اَكْبَر، و للهِ الْحَمْد

1) گـَـزَل نـڃ؟! دلانا؛گــَـزَل؛ ما ؛ کــَـنِـن * مَرۏچی حَــسَدّان بَــــدَل؛ ما؛ کــَـنِـن

2) جهانا مَــــــرۏچـــــــــی گـــَـزَل تِر کــَـنِـن *دلانا مَـــرۏچی بَــدَل تِر کــَـنِـن

3) گـُـلڃن عَـیْـد و رۏچان گلستان کــَـنِـن * دلــَئ دَپْـتــَـران؛ صد دبستان کــَـنِـن

4) چَه مِــهْران؛ کــَــبابـِڃن گــَــــزَل جَم کــَـنِـن * بـِـــراتی حَسَـدّان؛ دلا کم کــَـنِـن

5) بـِـراسان چَه جنگان؛ واتــَـرّ کــَـنِـن * گــُهار و بـِراسی دلان؛ شـَـرّ کــَـنِــــن

6) مَـرۏچی دلان پُر چَه کــَـنـْـدَگْ کــَـنِـن *چَه هانی؛ مُــــریدّان زِنْـدَگ کــَـنِـن

7) گــُــلڃن عَـیْـد ؛ یَهـْـــتــَـه مَـرۏچی پَـدا * دلــَئ حال و مالــُـن بـِباتــَــــن فـدا

8) دلی مال و حالان ؛ کــُـرْبان کــَـنِت *پَـس و گـۏک و مالان؛ کــُـرْبان کــَـنِت

9) پَـهـِلــّی بـِـلـۏ ̈طِـت چَه هَــمْــساهِگان * بـُـراکان بــِـبَـکــْـشِت پَه هَــمْساهِگان

10)فـَعولـُن فـَعولـُن فَعولـُن فَعَـل*پَهـِل کــَن دلــَـئ شَیـْر و وزن وگــَـزَل

مَـزَنِـڃـن عَـیـْـد؛ مُبارک بات :▼

یـڃ مَـزَنِـڃــن عَـیـْـد پَه تــَمامِڃن بـِرات و گــُـهار وماسان مُبارک بات

برچسب‌ها: عید سعید قربان پیشاپیش مبارک باد, یونس ایوبی ادامه مطلب تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 11:26 | نویسنده : یونس ایوبـی | 101 نظر "چرا وقتی خشمگین میشوید"نه از واقعیت مطمئنی، نه خوشحال‌کننده است و نه مفید"
استادي از شاگردانش پرسيد: چرا وقتي مردم خشمگين هستند ، صدايشان را بلند مي‌کنند و با وجود اينکه طرف مقابل کنارشان قرار دارد، سرهم داد مي‌کشند؟

شاگردان هرکدام جواب‌هايي دادند اما هيچکدام از پاسخ‌ها استاد را راضي نکرد.

سرانجام او چنين پاسخ داد: هنگامي که دو نفر از هم عصباني هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براي اينکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيّت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

     سپس استاد پرسيد: هنگامي که دو نفر عاشق يکديگر باشند، چه اتفاقي مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلي به آرامي با هم صحبت مي‌کنند.
    چون قلبهايشان خيلی به هم نزديک است.

    استاد ادامه داد: هنگامي که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقي مي‌افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام حتي از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله‌اي بين قلبهاي آنها باقي نمانده باشد.
شخصی نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن، می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت ...

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‎اي یا نه؟

اول از میان صافی واقیعت . آیا مطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
آن شخص پاسخ داد: نه! من فقط آن را شنیده ام . شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

همسايه سري تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‎اي.
یعنی چیزی را که میخواهی تعریف کنی باعث خوشحالی ام میشود؟
- دوست عزیز، فکر نمیکنم تو را خوشحال کند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم میخورد؟
- نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس این حرف را
- که نه از واقعیت آن مطمئنی، نه خوشحال‌کننده است و نه مفید -
پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.

برچسب‌ها: استاد وشاگرد خشمگین صدا مقابل کنار سرهم, یونس ایوبی, پاسخ استاد راضی عصبانی قلبهافاصله جبران مجبور, عاشق, همسایه نه واقعیت نه خوشحل کننده نه مفید تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 11:9 | نویسنده : یونس ایوبـی | 245 نظر دعـــــــا . . .!!!
دعا
هرشب دعا بردم
زِ قله آرزوهام
التماست کردم و ندانم
چگونه دریای  نیازم را بسوی تو رو کند روانم
خدای من!
خدای مهربانم
خوب میدانم جلوی دعامو سد کرده
گناهانم
کاش میشد بدانم راهیست برایم
میشه باکمان بیصدای شب
روانه کنم صدایم
آه خدایم
شاید توانم با تیر خاموشی شب
بین برم
هدف زنم
گناه تنها دل بی پناهم



برچسب‌ها: دعا هر شب قله آرزوها, یونس ایوبی, التماس دریای نیاز روانم, خدای مهربانم سد کرده گناهم کاش, تیر خاموشی شب هدف زنم بین برم گناه تنها دل بی پناه تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 20:17 | نویسنده : یونس ایوبـی | 269 نظر همیشه باید به یاد داشته باشیم . . .!!!

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن . آنرا به خدا واگذار کن .همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر خودش ، نه تو .

وقتی مطلبی را به خداوند واگذار کردی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .

شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی :
به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

ممکنه غصه زود گذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری :
به زنی فکر کن که با تنگدستی
وحشتناک روزی دوازده ساعت ،هفت
 روز هفته را کار میکند تا فقط شکم
فرزندانش را سیر کند.

وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی:
به  فکر کسی باش که در آرزوی همین ماشین توست یا که معلولی  که دوست دارد یکبار فرصت را رفتن داشته باشد.

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد ودچار یاس میشوی:
به انسانی فکر کن که هرگز طعم
دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده .

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی وبپرسی هدف من چیه ؟
شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند .

ممکنه خودت رو قربانی تندی ، جهل ، ، پستی یا
تزلزلهای مردم ببینی :
به یاد داشته باش ، همه چیز می تواند بدتر هم باشد .
تو هم می تونستی یکی از آنها باشی .

وقتی متوجه موهایت که تازه خاکستری شده در آینه میشی :
به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.

وقتی کسی ما را می آزارد بهتر است برای 
فراموش کردن ، آن را روی شن های صحرا بنویسیم ،
بادهای بخشش آن را پاک خواهند کرد.

ولی وقتی کسی محبتی به ما می کند،برای از یاد
نبردن ، باید آن را روی سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند.


برچسب‌ها: مطلبی خدا واگذار کن اضطراب شگفت انگیز محل کارت, یونس ایوبی, مو مردی فکر سالهاست بیکار و شغلی غصه تعطیلات زنی ت, وحشتناک ساعت کارفرزند هفته ماشینت خراب معلول پیاد, محبت تاريخ : شنبه پانزدهم تیر 1392 | 16:11 | نویسنده : یونس ایوبـی | 119 نظر فلسفه ای برای ساختن آینده!!!

آدمی که یک ساعت داشته باشد می داند که ساعت چند است ،
                      اما آدمی که دو تا ساعت داشته باشد هرگز مطمئن نیست

نگاه نکن کجا می افتی ،
                                 بلکه نگاه کن کجا زیر پایت می لغزد

به زندگی از پنجره جلو نگاه کن،
                                          نه از پنجره عقب

مردم ممکن هست به حرف هایت شک کنند،                                         اما عملت را باور دارند

هنگامی که در زندگی سر بالا می روی با مردم مهربان باش ،
                     زیرا هنگامی که سرازیر می شوی به آن ها نیاز خواهی داشت

هیچگاه توضیح نده ،
                                      دوستانت به آن نیازی ندارند ،
                                   و دشمنانت آن را باور نخواهند کرد

به هنگام انتقام گرفتن دو تا چاله بکن ،
                                           که یکی هم برای خودت

زمان هایی که بیهوده تلف کرده ای ولی برایت لذت بخش بوده اند ،
                                     در واقع بیهوده تلف نشده اند

جرأت داشتن به معنی نترسیدن نیست ،
               بلکه توانایی تصمیم گیری وعمل به هنگام مواجه شدن با ترس هست.

اگر راه اشتباهی را در پیش گرفته  اید،
                                        دور زدن ممنوع نیست!

شما باید خودتان رشد کنید ،
                                مهم نیست قد پدرتان چقدر بوده هست

بهترین راه برای پیش بینی آینده ،
 
                                            ساختن آن هست. برچسب‌ها: یونس ایوبی, فلسفه ساعت ولغزیدن زیر پا باور حرف وعمل در پنجره ج, سرازیری با مهربانی با دوست ودشمن, انتقام وچاله دور زدن ممنوع, قد پدردر ساختن آینده تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 | 0:16 | نویسنده : یونس ایوبـی | 120 نظر «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم»
اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها }خوانندگانم{ یاد نگرفته‌ام            ... یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.گابریل گارسیا مارکز>>


برچسب‌ها: یونس ایوبی, پروردگارا, احساسات, دوستت دارم, گابریل گارسیا مارکز تاريخ : دوشنبه ششم خرداد 1392 | 13:25 | نویسنده : یونس ایوبـی | 74 نظر قربانی ات کنند !!!


از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

 کاج جشن های زمستانی ات کنند

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند...

برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر, باغ وچراغانی زمستان, ابرهای چاه دل, شیطانی آب خاک جشن قربانی تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 19:51 | نویسنده : یونس ایوبـی | 97 نظر وشـايــد ، و شـايــد ، وشــايــد . . . ؛؛؛ آزمــــایــــش

وشـــايـــد ، و شـــايـــد ، وشـــايـــد . . .


مردي احساس کرد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي‌اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد از سمعک استفاده کند ولي نمي‌دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي‌شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيق‌تر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده‌اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است؛ بهتر است امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: «عزيزم! شام چي داريم؟» و جوابي نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابي نشنيد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟»
و همسرش برگشت و گفت: «مگه نمي‌شنوي؟! براي چهارمين بار مي‌گم: خوراک مرغ!!»
به همين سادگي‌ست! اين فقط يک مثال بود. گاهي درست در شرايطي که فکر مي‌کنيم تمام حق با ماست و عيب از طرف مقابل، معلوم مي‌شود که درست برعکس، اين خودِ ما هستيم که مشکل داريم!
بهتر است هميشه اين را در نظر بگيريم که: 
          «شايد ايراد از منه»،
           «شايد من اشتباه مي‌کنم»،
              «شايد من خوب متوجه نشدم»،
                           «شايد نظر من نادرسته»،
                                      و شايد، و شايد و شايد...

آزمــــایــــش


گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در قفسي قرار دادند. در وسط قفس يك نردبان
و بالاي نردبان موز گذاشتند.


هر زماني كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت دانشمندان بر روي ساير ميمون‌ها آب سرد مي‌پاشيدند.


پس از مدتي، هر وقت كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت سايرين او را كتك مي‌زدند.


پس از مدتي ديگر هيچ ميموني علي‌رغم وسوسه‌اي كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمي‌داد.


دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را جايگزين كنند.


اولين كاري كه اين ميمون جديد انجام داد، اين بود كه بالاي نردبان برود، كه بلافاصله توسط سايرين مورد ضرب و شتم قرار گرفت.


پس از چندبار كتك خوردن ميمون جديد با اين كه نمي‌دانست چرا اما ياد گرفت كه بالاي نردبان نرود.


ميمون دومي جايگزين گرديد و همان اتفاق تكرار شد.


سومين ميمون هم جايگزين شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گرديد. به همين ترتيب چهارمين و پنجمين ميمون نيز عوض شدند.


آن چيزي كه باقي مانده بود گروهي متشكل از 5 ميمون بوده كه با اين كه هيچ‌گاه آب سردي بر روي آن‌ها پاشيده نشده بود، ميموني را كه بالاي نردبان مي‌رفت را كتك مي‌زدند.


اگر امكان داشت كه از ميمون‌ها بپرسند كه چرا ميموني كه بالاي نردبان مي‌رود را كتك مي‌زنند شرط خواهيم بست كه جواب آن‌ها اين خواهد بود:
من نمي‌دانم، ”اين اتفاقي‌ست كه اطرافمان مي‌افتد”.

اين جواب به نظر شما آشنا نمي‌آيد؟
 



برچسب‌ها: یونس ایوبی, ایراد اشتباه متوجه, آزمایش نظر, دانشمندان میمون, اين اتفاقي‌ست كه اطرافمان مي‌افتداين جواب به نظر ش تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 19:15 | نویسنده : یونس ایوبـی | 103 نظر آدم های بزرگ ، کوچک ، متوسط


آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند .  آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند آدم هاي كوچك بي دردند .  آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند .  آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند .  آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند .  آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند آدم هاي كوچك مسئله ندارند .  آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

  برچسب‌ها: یونس ایوبی, آدم های بزرگ کوچک متوسط, کسب حکمت دانش سواد, سخن فرصت سکوت, پرسش وپاسخ خلق مسئله تاريخ : سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 | 22:7 | نویسنده : یونس ایوبـی | 64 نظر یکی داره اما یکی . . .


يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
يه نفر مي شينه و اسکناساشو مي شمره
مي خواد امتحان
کنه که تا داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا مي خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره
يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يکي مداد براي آب و بابا نداره
يکي


شعر خیلی زیبایی بود من که به نوبه خودم از خواندنش لذت بردم و تحت تاثیر قرار گرفتم دلم نیومد که کامل نزارم حتما ادامه اش رو بخونید ...!!!




برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر, مریم حیدرزاده, لقمه نون, اسکناس ادامه مطلب تاريخ : جمعه دوم فروردین 1392 | 23:4 | نویسنده : یونس ایوبـی | 54 نظر مست وهُشیار
مُـحـتـسـِب مـسـتـی بـه ره دیـد و گـریـبـانـش گـرفـت
مست گفت « ای دوست ، این پیراهن است افسار نیست»

گفت : «مستی زان سبب افتان وخیزان می روی »
گفت : «جُرم راه رفتن نیست ره هموار نیست »

گفت : «می باید تو را تا خانه ی قاضی بَرَم »
گفت : «رو،صبح آی ، قاضی نیمه شب بیدار نیست»

گفت : «نزدیک است والی را سرای ، آن جا شویم»
گفت : «والی ازکجا در خانه ی خَمار نیست ؟ »

گفت : «تا داروغه را گوییم ، در مسجد بخواب»
گفت : «مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست »

گفت : «دیناری بِده پنهان و خود را وا رهان »
گفت : «کار شرع کارِ دِرهم  و دینار نیست»

گفت : «از بَهرِ غرامت ، جامه ات بیرون کُنَم»
گفت : «پوسیده است ،جز نقشی زپود وتار نیست»

گفت : « آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه  »
گفت : «در سر عقل باید،بی کلاهی عار نیست»

گفت : «می بسیار خورده ای، زان چنین بی خود شدی»
گفت : «ای بیهوده گو، حرف کم وبسیار نیست»

گفت : «باید حَد زند هُشیار مردم مَست را»
گفت : «هشیاری بیار، این جا کسی هُشیار نیست »
«پروین اعتصامی»



برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر, سخنانی مفید, پروین اعتصامی, مست وهوشیار تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 0:9 | نویسنده : یونس ایوبـی | 106 نظر نـــقـــطـــه ســر خـــط
رسیدیم به جایی که عشق آدمها شد هوس
قلب آدم کوکی های لجباز گشت بی هم نفس

من که نویسم این سروده از درد ورنج بس
خواهشاً گیر نده قافیه و ردیف هایم کجا هس

تو که رفتی از ارث ننه،بابا بالا باقافیه حالا
زمین را دریاب سفته نیفتی آخ ظریفی حالا

تو که شادی وشادبودنت را زخود ذاتی داری
برای رسیدن به شادی وانسانیتت پارتی داری

حال می نویسم ،گویی بترس راضی باش به رضای خدا
یارو کِش میاد زمال من وتو نباشه راضی به رضای خدا؟

می بندی چشمانت را می زنی قـهـقه به این عالـم بیمناک
همسایه ات با آستین چاک خورده می کند چشمش را پاک

با مایه ، کویر های خشک ما سر سبز وپرآب هستند
انسانهای با هـزار آرزو چون کویـر غـمناک هستند

اینجا انسانها برای رسیدن به خودشون نابود کنند تورا
برادر از چاله بیرون در چاه افکند دیگر چه کنند تورا

زدرد هر چه بگم نگفتم ، کم گفتم آشناست با من در جهان
زجنگلهای بی صاحب خدا که شد ویلا وما بی پناه درجهان

شما ، تو بگرد دنبال قافیه که شعرت را زیبا سرایی
شعر را از درد مردمت بگو نه از روی زیبا سرایی نوشته :  یونس ایوبی   1391/12/09 

برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر, دل نوشته, نقطه سرخط, قافیه همسایه تاريخ : پنجشنبه دهم اسفند 1391 | 11:21 | نویسنده : یونس ایوبـی | 91 نظر دوبـاره فــکــر کــن

وقتي دائم ميگي گرفتارم،

هيچ وقت آزاد نميشي.

وقتي دائم ميگي وقت ندارم،

هيچوقت زمان پيدا نمي كني.

وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدم،

اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.

وقتي صبح ها از خواب بيدار ميشيم،

ما دوتا انتخاب داريم.

برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،

 يا بيدار بشيم و روياهامون رو دنبال كنيم.

انتخاب با شماست...

ما کسانی كه به فكرمون هستند رو به گريه مي اندازيم.

ما گريه مي كنيم براي کسانی كه به فكرمون نيستند.

و ما به فكر کسانی هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمي كنند.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.

اگه اين رو بفهمي،

هيچوقت براي تغيير دير نيست.

وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند.

وقتي ناراحتي ،جواب نده.

وقتي عصباني هستي تصميم نگير.

دوباره فكر كن..، عاقلانه رفتار كن.

زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست،

امتحان ریشه هاست.!

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.

زندگی چون پیچک است،

انتهایش میرسد پیشه خدا.



برچسب‌ها: یونس ایوبی, رمانتیک, دلنوشته سخنانی مفید, آزاد, رویا تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 16:29 | نویسنده : یونس ایوبـی | 74 نظر زبدی ها دیده نخواهم رد شوم

تنهایم ،تنهایی رو دوست دارم

تنهایی  ، تنها  همدم بود

تنهایی منجی دل بی پناهم بود

کیست که پرده ز تنهایی ام بردارد

دلم را به فردا  شاد ودیروزم را با امروز ساز  آرد

دیروز را به امروز  باختم  از فردا برای خو اسطوره ای ساختم

اما فردایی نبود من امروز را باختم

چه می شد  چرخ من به چرخ زمان بود

گذشته ام تنهاه پناه این حال بود

نه من بودم پی ندای حال زمان

نه خبر داشتم از زشتی ها ی زمان

نه که من بد شدم یا دیدم ز شما بدی

لیکن زبدی ها دیده نخواهم رد شوم

نوشته : یونس ایوبی 1391/11/29


برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر دل نوشته, سخنانی مفید, تنهایی, تنها تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 21:1 | نویسنده : یونس ایوبـی | 43 نظر روز به شب نوست



سخت است باشی و ز نبودت دلشاد باشی


همچو بز در گله گرگان گرفتار باشی

دشمن چو دوست دل بسوزاند

لیکن دوست با تو و دام گرفتاری دوزد

گر توباشی کسی برایت نیست

چو نباشی اشک تمساح جاریست

زدوست شنیدم بی خیال شاد باش

به عریان شادم غمم به روح سنگین هست

روز به شب نوست شب در خود عزاست

شب زغبار تنهایی و نیستی جلوه اش زماتم بی ریاست
نوشته : یونس ایوبی  1391/11/24
 

برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر, دل نوشته, رمانتیک, سخنانی مفید تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 | 13:53 | نویسنده : یونس ایوبـی | 48 نظر گاه دلتنگ میشوم . . .
 

گاه دلتنگ میشوم . . .

دلتنگ تر ازهمه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

حسرت ها را می شمارم

وصدای شکست ها وخنده هارا

وجدان را محاکمه می کنم

من کدام قلب را شکستم ،

کدام امید را ناامید کردم ،

کدام خواهش را نشنیدم

وکدام احساس را له کردم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دل تنگم . . .



برچسب‌ها: یونس ایوبی, رمانتیک, دل نوشته, دلتنگی, حسرت تاريخ : جمعه بیستم بهمن 1391 | 13:55 | نویسنده : یونس ایوبـی | 37 نظر کــســی نــبــود !!؟

من که دادم تورا بی ثمر زدست
چه بر آید ازمنِ  ساده تهی دست

تمنا نمودم بمونی تو خواب وخیالم
گرچه شوقی نبود از حس تو درکنارم

خواستم بدونم برایم تو کیستی
 دیدم که رفتی و کنارم نیستی

طلب کردم  در این دنیای تاریک پـیشم بمونی
تو  جز رویایی،بیش برایم  در این عالم ، نبودی

شکستم وخـوردم و بریدم  ز دست  روزگار
کسی نبود همدم وامید با این خسته دل بی قرار

به این سو وآن سو پریدم وخسته و خموش شدم
تکه چوبی برایم نمانده بود با او هم آغوش شوم

تکانی خورم کز این دیار راهی ره شدم
ره نبود چو یوسف بی امان راهی چَه شدم

دیـدم دلـبـرم رفـته  از این دیـارم دور دور
من بدون او مانـده بودم تـنها و سـنگ صبور

دلم لبریز از این دنیای دل فریب ، بی تردید
از حس های هوشمند خفته بین بسته در بید

ملـول و خـسـته و رنـجـور وبی حس ونـور
دل شکسته مانده بودم در روزگار کور کور
نوشته : یونس ایوبی  1391/11/18 


برچسب‌ها: یونس ایوبی, شعر, دل نوشته, کسی نبود, بی ثمر تاريخ : چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 | 15:35 | نویسنده : یونس ایوبـی | 23 نظر اینه که کینه تویِ دلت یواش یواش جمع میشه


فرقی نمی کنه آسمان همه جاش یه رنگه
این زمینه که یه جاش زشت و یه جاش قشنگه

روی این زمین که بعضی  می خورند ودارند
بعضی  با گرسنگی سر رو بالشت می زارند

بعضی  از هر راهی پولدار میشن میلیارددرند
 یعنی اونایی که ندارند باید بمیرندنباشند؟؟؟

اینا یعنی شعر،شعار اینا همه حرفه
شکم با قصه سیر نمیشه ،میشه پس کَی؟

میدونی چیه بدبختی با آدم سازی نداره
بی پولی ،بیچارگی هیچ جا فرقی نداره

هرچی دیوونه ومنگه برات آدم میشه
هر چی بی وجدان ومردنیه برات رستم میشه

برو نگاه کن دور وبرت رو گریه ات می گیره
تو سری از هَمهشون مایه نداری غصه ات نگیره

یکی عاشقه میگی شاید مَرهمِ درده
وقتی مایه نداری عشق کیلویی چنده

میگی پول نمیّاره همیشه خوش بختی
میگم وقتی نداری آدمی ، بد بختی!

وقتی نداری یه مایه از زندگی اینجا
اون داره پیش میره و تو می زنی درجا

وقتی نداری زنت هم باهات غریبه میشه
می بینی تحویلت نمی گیره نگو پس چِیشه

وقــتی نـداری حـقـیری بـاید بمــیری
مجبوری واسه اجاره خونه قرض بگیری

وقتی داداشت واسه پول از تو چک می خواد
وقتی رفیقت جیبت رو می ماله وکِش میاد

اینه که کینه تویِ دلت یواش یواش جمع میشه
مـعنـای عشق وعاطـفه از وجـودت کـم مـیشه

می دونی هر کی یه جوره و یه چیزی کم داره
 هـر خوشبخت پولـدار تو دنیا انگاری یه غم داره
نوشته شده توسط سعیدبلوچ در 6:47 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر